برای از بین بردن چیزی باید اون رو فراموش کرد. هیچ راه دیگه ای نیست. می دونم که می گم.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:19 توسط فرشته ی نگهبان رگه ی تلخی
|
خیلی دوست داشتم فرشته نگهبان یه حیوون بودم؛ مثلا یه پرنده. اما نشد.
آدمها -چه رگه های تلخیشون و چه رگه های شیرینیشون- خسته کننده اند. همش آرزو می کنند و هیچ وقت هم سیری ندارن. از این آرزو به اون آرزو؛ از این رویا به اون رویا. از اون مسخره تر غرورشونه. همیشه وقتی یه چیزی رو خیلی می خوان، ادای نخواستنش رو در میارن. تنها چیز خوب -خیلی خوب- دنیای آدمها، موسیقیه.
کاش به جای حرف زدن و آرزو کردن فقط موسیقی می پلییدند.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:5 توسط فرشته ی نگهبان رگه ی تلخی
|
سخت ترین قسمت کار، بازیابی لینکهاست.
لینکهایی که نمی دونی واسه چی انتخاب شدن، اما باید دوباره اونها رو با وسواس و به ترتیب سابقشون کنار هم بذاری تا همه چی دوباره مث روز اولش بشه. می فهمی چی میگم؟ مث روز اولش.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:37 توسط فرشته ی نگهبان رگه ی تلخی
|